تاریخ انتشار  :  13:51 عصر ۱۳۹۲/۹/۱۲
تعداد بازدید  :  407
Print
   
نگاهی به مواجهه عمران صلاحی با عاشورا

آی... کجایی عمران صلاحی | زهیر توکلی
چندی پیش برای شعرخوانی به نمایشگاه فرهنگی ـ هنری «خیمه خورشید» دعوت شده بودم. در سردر ورودی، چیزی توجهم را جلب کرد. یک بنر در عرض حدود دو متر و طول چندین متر را از لبه پشت‌بام ساختمان چند طبقه کانون روی دیوار رو به خیابان آویخته بودند و روی آن از راست به چپ این شعر مرحوم عمران صلاحی نوشته شده بود: 

بادها
نوحه‌خوان
بیدها 
دسته‌زنجیرزن
لاله‌ها
سینه‌زنان حرم باغچه
بادها
در جنون
بیدها
واژگون
لاله‌ها
غرق خون
خیمه ‌خورشید سوخت
برگ‌ها
گریه‌کنان ریختند
آسمان
کرده به تن پیرهن تعزیه
طبل عزا را بنواز ای فلک...

تهران 1348

از شما چه پنهان، از چندی پیش دو‌به‌شک بودم که به مناسبت ماه محرم و صفر درباره عمران صلاحی و نسبتی که او با عاشورا در شعرهایش برقرار کرده است، بنویسم یا نه؛ وقتی این بنر را دیدم، انگار پیامی دریافت کرده باشم که: «بله، حتما بنویس» عزمم را جزم کردم که دست به قلم ببرم!

اگر بخواهیم رد این مساله (یعنی مواجهه شخصی شاعر با عاشورا) را از قدیم‌ترین دفترهای او پی بگیریم باید به سراغ دفتر «قطاری در مه» برویم؛ این دفتر در سال 2535 محمدرضا پهلوی یعنی همان 1355 خودمان توسط نشر چکیده منتشر شده است و شامل یک شعر بلند است. این شعر بلند 29 صفحه‌ای، به فارسی محاوره‌ای سروده شده است و تاریخ سرایش آن مهر ماه 1349 است. شاعر در این شعر ، خاطرات کودکی خود را بیان کرده است و می‌شود آن را نمونه‌ای از «زندگی‌نامه خودنوشتِ منظوم» به حساب آورد؛
شعر، این‌گونه آغاز می‌شود:

اون روزا خوب یادمه
ما تو شهر قم بودیم
تو هوای پر اذون
تو اذونی که می‌زد مثل درختا
سرشو به آسمون
تو غبار
تو غبار ده بیس تا درشکه
گم بودیم
چرخای مست درشکه
رو خاکا خط می‌کشید
جیرجیر چرخ درشکه
ما رو که بچه بودیم
صدا می‌زد:
«سر این خط و بگیر بیا جلو»
تا یکی داد می‌کشید:
«درشکه‌چی سواره»
غیب‌مون می‌زد
پیریه شلاقشو دور سرش تکون می‌داد
جای ما پوست هوا کنده می‌شد...


شعر به همین کیفیت در یک هیجان عاطفی یکپارچه ادامه پیدا می‌کند و شاعر، خود را به جریان تداعی خاطرات، می‌سپرد و صمیمانه گزارش می‌دهد:

همه خاطره‌ها
صندلی آوردن و
اینجا نشسته‌ن رو‌به‌روم


اصلا چرا شاعر اسم این دفتر را «قطاری در مه» گذاشته است.
بند آخر شعر به این سوال جواب می‌دهد:

خودتون خوب می‌دونین
خاطره‌ها
با آدم قایم‌موشک‌بازی دارن
هر کدوم یه گوشه‌ای قایم شده‌ن
می‌تونم پا شم برم دنبال‌شون
همه رو یکی‌یکی پیدا کنم
همه‌ خاطره‌ها
مخصوصا خاطره‌های بچگی
یه قطارن که پره از بار شادی
که پره از بار غم
یه  قطارن که تو «مه» سوت می‌کشن...

تهران ـ مهر 49
 
بعدا می‌بینیم که قیصر امین‌پور هم، قطار را با خواب‌های کودکی‌اش در شعری اینگونه گره می‌زند:
 
در خواب‌های کودکی‌ام
هر شب طنین سوت قطاری
از ایستگاه می‌گذرد
دنباله‌ قطار
انگار هیچ گاه به پایان نمی‌رسد
انگار
بیش از هزار پنجره دارد
و در تمام پنجره‌هایش
تنها تویی که دست تکان می‌دهی
آنگاه
در چارچوب پنجره‌ها
شب شعله می‌کشد
با دود گیسوان تو در باد
در امتداد راه مه‌آلود
در دود
دود
دود ... 
از دفتر «گل‌ها همه آفتابگردانند»

آنچه از خلال خاطرات منظوم عمران صلاحی در این دفتر بر‌می‌آید، این است که پدرش کارمند راه‌آهن بوده است و آن زمان‌ها که قطار با سوخت ذغال‌سنگ کار می‌کرده است، پدر او کارگر کارخانه‌ای بوده است مربوط به راه‌آهن. همچنین فهمیده می‌شود که عمران، در خانواده‌ای سنتی و پدرسالار و دچار فقر، نشو و نما یافته است:

اون روزا خوب یادمه 
یه روزی بابام اومد
مادرمو کتک زدش
بعدشم فرشامونو برد و فروخت
مادرم گریه می‌کرد
من می‌خواستم بابامو نفله کنم
من هنوز بچه بودم
خبر نداشتم که باید
یه نفر پیدا می‌شد «فقر» و می‌زد


عمران صلاحی، شخصیتی سالم و بی‌گره داشت، عقده نداشت. با وجود آن که در کودکی فقر و محرومیت کشید و در عنفوان جوانی پدرش را از دست داد، این مصیبت‌ها هرگز او را به یک آدم تلخ‌نگار سیاه‌بین بدل نکرد، بلکه برعکس، او همه این محرومیت‌ها و دربه‌دری‌ها را (پدرش کارگر راه‌آهن بوده است و مدام محل ماموریتش منتقل می‌شده است) در بافت طنزی شیرین و معصومانه بیان کرده‌است.

شعر «من بچه جوادیه‌ام» که معروفترین شعر اوست نیز ناظر به روایت فقر و محرومیت خودش و مردم جنوب شهر تهران است ولی نگاه طنازانه‌ او، گاهی وقت‌ها به بغض در گلو رسوب‌کرده‌ شاعر، تنها به شرط «خنده» اجازه گریه می‌دهد:
 
در این محله اکثر مردم
محصول ناله‌های قطارند
زیرا که نصف شب
چندین بار
هر مادر و پدری
از خواب می‌پرند

از شعر «من بچه جوادیه‌ام»

بیرون از دنیای رویا‌پردازی‌های کودک و خیالبافی‌های او و آن سوی دایره ولگردی‌ها و شیطنت‌های مرسوم بچه‌محل‌های فقیر کمپ‌ کارمندان راه‌آهن، آنچه بعدها در خاطرات او بار دنیای آدم بزرگها را به دوش می‌کشد، تداعی خاطره‌ پدر و رنج‌های مکتوم اوست:
 
پدرم یه روز منو کارخونه برد
صداها همدیگه رو هل می‌دادن
دنده‌ها تو همدیگه می‌چرخیدن
مااگه حرف می‌زدیم
دنده‌ها دندون می‌شدن
حرفامون خورده می‌شد
پدرم
با اون لباس روغنی
برای لکوموتیوا
لقمه‌ چربی می‌شد
پدرم
با اون لباس کارگری
مثل نون سوخته از توی تنور درمی‌اومد
با زغال سنگای سرخ
پدرم حیوونی
هیچ فرقی نداشت.


در صفحه تویی جلد، شاعر، زندگی‌اش را به نثر در چند خط نوشته است. در آنجا سوگمندی او را به خاطر از دست دادن پدرش می‌بینیم:

«نهالی را در مختاری امیریه کاشتند، نهالی که ریشه‌اش در آذربایجان بود. نهال را رشد نکرده بردند به قم و کنار خط راه‌‌آهن کاشتند. نهال با صدای قطار رشد می‌کرد. باد که می‌وزید، صدای قطار را با خود می‌آورد.
نهال، رشد می‌کرد و برای مسافرانی که در ایستگاه راه‌آهن قم توقف می‌کردند با برگ‌های کوچکش دست تکان می‌داد. نهال را آوردند به تهران و از آنجا به تبریز. صاحب نهال برای قطارها کار می‌کرد. یک شب، قطارها صاحب نهال را برای همیشه با خود بردند و نهال تنها ماند.
نهال تنها با شاخ و برگش آمد به تهران و در جوادیه رشد کرد. نهال هر روز کنار پنجره می‌نشست و به خط راه‌آهن زل می‌زد.
آن نهال، امروز درختی سی ساله است و هنوز هم رگبرگ‌هایش پر از عبور قطارهاست.»

کودک در این دفتر، کودکی عمران صلاحی است که در دنیای خیالاتش سیر می‌کند و بازی‌های او عموما با تخیل درآمیخته است؛ البته شاید این تخیل «بازنمایی» باشد، به این معنا که شاعر، اکنون که در هنگام سرودن شعر 24 ساله است،آن بازی‌های کودکی را که به یاد می‌آورد، تخیلش، از گوشه‌ای پا به صحنه می‌گذارد و خاطره آن بازی ها را اینگونه بازسازی می‌کند ولی من برآنم که واقعا عمران صلاحی مثل بقیه هنرمندان بزرگ، در کودکی همه چیز را از پشت پنجره رنگارنگ و نامرئی خیال می‌دیده است.

در کنار کودک و پدر، سومین کاراکتر سازنده این روایت، قطار است. فی‌الواقع، روایت، روایت سال‌هایی از کودکی شاعر است که در قم به سر می‌بردند کنار خط راه‌آهن ولی مساله شاعر این است که اکنون هم در سی سالگی در هنگام انتشار این دفتر شعر، با این که «صاحب نهال را قطارها برای همیشه با خود برده‌اند و نهال تنها مانده است» باز هم خانه‌شان در تهران در جوادیه پشت خط راه‌آهن است، تو گویی سرنوشت او با قطار  و ریل  پیوند خورده است  یعنی «من بچه جوادیه‌ام» را باید دنباله‌ای بر شعر بلند «قطاری در مه» دانست. اصولا چون با شاعری طرفیم که با شعر، پیوندی حسی – عاطفی دارد و غریزی و جوششی شعر می‌گوید و از طرف دیگر چندان پابند نگاه ایدئولوژیک (چه اسلامی‌اش چه چپ مارکسیستی‌اش) نیست، شعرهایی که «حسب حال» و «خاطره» تلقی شوند، در کارهای او کم نیستند.

داشتم می‌گفتم که سه ضلع «کودک»، «پدر» و «قطار» کالبد و پیکره این شعر را ساخته‌اند. از ضلع اول ، دو بند روایت می‌کنم:

مثل بوته‌های خشک
یه روزی نشسته بودم
پای دیوار گلی
رو خاکا
عکس گل می‌کشیدم که از شکاف اون دیوار
یه دفعه یه پوست مار
اومد افتاد جلو پام
اولش ترسیدم و جیع کشیدم
اما بعدش فهمیدم
رفته باد
تو پوست مار
خواسته منو بترسونه
مارو ورداشتم و بردم با خودم به بچه‌ها نشون بدم.
یادمه
با بچه‌ها نزدیک ظهر
رو زمین
طوقه‌مونو قل می‌دادیم
یه چوبو
وسط طوقه می‌ذاشتیم و اونو هل می‌دادیم
طوقه می‌چرخید و ردّ پاش رو خاک
واز می‌شد
مثل نخ یه قرقره
یادمه خورشید قم
پدر بچه‌ها رو در می‌آورد
روی آسفالت خیابونای شهر
پاهای برهنه‌مون
تخمه بو داده‌ می‌شد
تو خیابونا
«تابستون»
مث ما بچه می‌شد
دنبال طوقه‌ خورشید می‌دوید
پابرونه
  

و از ضلع سوم که قطار باشد نیز این دو بند را:

اون روزا
سکه ده‌شاهی رو
با بچه‌ها
غروبا
می‌ذاشتیمش رو خط «قم»
چشم سوزنبانا رو دور می‌دیدیم
وقتی که قطار کاشون می‌اومد
سکه ما بزرگ می‌شد
وقتی از توی غروب
قطار کاشون می‌اومد
واگونای چوبی رو
یکی یکی دید می‌زدیم
واگونا دمب همو می‌چسبیدن
جلویی داد می‌کشید:
«گرگم و گله می‌برم»
از شکاف گونی‌ها
هندونه می‌دزدیدیم با بچه‌ها
آخ اگه سفید از آب در می‌اومد
اون روزا
یکی از لوکوموتیوا
بخارشو خالی می‌کرد
دویدیم توی بخارا گم شدیم
من چقدر دلم می‌خواست
بتونم یه روز
تو ابر آسمون
شنا کنم
یکی از لوکوموتیوا
واسه‌م حالا
یه ابر آورده بود
من تو ابرای بخار
دلم می‌خواست
اسممو خورشید بذارم


گفتم که از شعر بر می‌آید که شاعر، خانواده‌ای سنتی داشته است، جغرافیای شعر هم که شهر قم باشد، مزید بر علت شده است و برخی از خاطره‌های شاعر از دوران کودکی‌اش در شهر قم ، با برخی از نمودهای مذهب پیوند خورده است. به محض یادآوری خاطرات دوران کودکی‌اش اولین چیزی که در ذهنش زنده می‌شود، طنین اذان‌هایی است که در کودکی در آن شهر شنیده است و شعر را با یادآوری اذان‌های قم آغاز می‌کند:

اون روزا خوب یادمه
ما تو شهر قم بودیم
تو هوای پر اذون
تو اذونی که می‌زد مثل درختا
سرشو به آسمون


در یک جای دیگر این شعر، باز هم اذان و خاطره‌اش که برای شاعر عزیز است، وارد صحنه می شود:

«خواب» من
یه دونه فرشته بود
شبا از جاده مهتاب میومد
پشه‌بندو وا می‌کرد
پلکامو رو هم می‌ذاشت
چشمامو می‌بسّم و خواب می‌دیدم
می‌دیدم
پشه‌بندمون
رو آسمون میره
انگار از ابرای شب بافته بودن
میدیدم از پشه‌بند
تو حرم
بانگ اذون
شده نیلوفر و پیچیده به شاخه‌های نور
می‌دیدم بانگ اذون قد می‌کشه
هی به من سلام میده
دستامو دراز می‌کردم
یه دونه گل بچینم
از ساقه‌هاش


ناگاه یک نگاه ـ عمران صلاحی
ناگاه یک نگاه ـ نشر دارینوش ـ چاپ اول 79

اینکه می‌گویم خاطره‌ اذان برای عمران صلاحی عزیز است به خاطر آن است که در دفتر «ناگاه یک نگاه» نیز او شعری درباره اذان دارد که تاریخ سروده شدن آن مربوط به همان سالهاست: سال 1352

شکل اذان
شکوه دسته‌ی گل بر فراز گلدسته
صدای توپ شکفت و اذان عصر شکفت
خوشا صدای شکفتن
فضای شهر پر از برگ‌های سبز اذان شد
اذان مغرب
به شکل تاک تمام حیاط را پوشاند
و سایه‌اش در مهتاب
به روی حوض، شناور شد
اذان عصر، به شکل گل‌محمدی است
اذان مغرب
در کوچه
دوره گردی شد
و روی دوشش
خورجین شیشه‌های گلاب
اذان مغرب
به شکل دسته پروانه‌هاست
به روی گلدسته
اذان مغرب جوشید
صدای غلغل آن
توی کوچه‌ها
جاری است
اذان
به شکل سید پیری گذشت از کوچه
صدای گرم اذان
به شکل قافله‌ای تا تمام صحرا رفت


در همان دفتر«ناگاه یک نگاه» نیز، شعر دیگری به نام «تشنگی» هست که مربوط به دوران اقامت شاعر در مراغه است، و باز در آنجا، اذان به عنوان یک خاطره عزیز، دستمایه‌‌ای می‌شود برای خطاب قرار دادن درخت توت:

تشنگی
آه ای درخت توت
ای قامت سکوت
ای سایبان میدانچه
ای آیه بلند
همچون اذان مسجد کهنه
با من سخن بگو
از شیر آب گوشه میدانچه
وقتی که آب نیست
وقتی زبان سطل
از تشنگی
چسبد به حلق چاه

مراغه – مرداد 51

برگردیم به شعر موردنظرمان، شعر بلند «قطاری در مه»، سنت سحوری‌خوانی الان برافتاده است ولی من که متولد 1356 هستم یادم هست که حوالی سن شش هفت سالگی، یک شب ماه رمضان که در فریدون‌کنار، مهمان یکی از دوستان قدیمی خانوادگی بودیم، نزدیک‌های سحر با صدای کسی که توی کوچه آواز می‌خواند، بیدار شدم و پدرم برایم توضیح داد که: این یک رسم است؛ توی کوچه‌ها می‌گردند و شعر می‌خوانند و مردم را برای سحری خوردن بیدار می‌کنند.
حالا ببینیم عمران صلاحی چه خاطره‌ای از این سحوری‌خوانی دارد:

شب ماه رمضون
یه نفر
با یه پیت حلبی 
راه می‌افتاد تو محل
که:
«آهای! بیدار بشین
دیگه وقت سحره»
 با یه چوب
 می‌زد به پیت حلبی
 خوابا رو
 مثل یه گربه‌ سیاه
 از در هر خونه‌ای فرار می‌داد
 صدای الله اکبر می‌اومد
 رو سر هر خونه‌ای دس می‌کشید
 به ما دلداری می‌داد.


اینجا علاوه بر یادآوری خاطره سحوری‌خوانی، می‌بینیم که یک بار دیگر خاطره الله اکبر اذان صبح ماه رمضان، گرما و مهربانی را به یاد شاعر می‌آورد. خاطره دیگر او مربوط به خورشیدگرفتگی می‌شود و اینجا نیز به شکلی عزیز و دوست‌داشتنی این خاطره با نماز آیات گره خورده است و با مسجد:

یادمه یه روز ناهار
روز روشن
آسمون سیا شدش
خورشید از دست فلک افتاده بود
امیدا غروب می‌کرد
ترس و وحشت
ماسه رودخونه بود
تو دل اهل محل
رسوب می‌کرد
یه نفر مرد خدا
رفته بود رو پشت بوم مسجد محله‌مون
نماز می‌خوند
آسمون
خورشید‌شو پیدا می‌کرد
زیر لب
همسایه‌مون دعا می‌کرد
سیاهی
سایه‌شو از سرمون کوتا می‌کرد
ترسا
بارون می‌شد و
زمین می‌ریخت
یکی زیرلب می‌گفت:
«دود ظلمه
این سیاهی که تو چشمون میره»


پدر در این شعر ـ خاطره یا در این «زندگی‌نامه خودنوشت منظوم» حضوری مقتدر و گاهی اوقات خشن دارد و در عین حال یک مهربانی عمیق در شخصیت او هست، او پناه کودک است:

یادمه وقتی زمستون میومد 
مادرم کرسی می‌ذاشت 
شبا از پشت شیشه 
صدای زوزه‌ کفتار می‌اومد 
من و خواهر کوچولوم 
سرمون زیر لحاف بود همیشه 
باد که شلاق می‌کشید 
سینه‌مون زیرلحاف 
عینهو کرسی می‌شد 
دلمون 
عین منقل می‌شدش 
یادمه وقتی بابام
منو شب‌های زمستون میومد بغل می‌کرد 
کفتارا تو ذهن من موش می‌شدن 
پیش این آفتاب داغ 
ترس من
مثل آدم برفی می‌شد 
جراتم مثل گلوله‌ی برفی می‌شد 
جراتم مثل گلوله برفی بود 
قل می‌خورد و کم کمک زیاد می‌شد

خانواده به رغم فقر، محیطی امن و گرم برای کودکان خانواده است. پدر، مثل مردهای قدیم که رسمشان بود با دست خالی به خانه نیایند، همیشه با دست پر به خانه می‌آید و مادر مثل مادرهای قدیم، فوری چایی را دم می‌کند؛ بدینگونه ،ورود پدر موجی از شادی را برای بچه ها به ارمغان می‌آورد؛ کنجکاوری پرشور و شتاب برای دیدن تحفه امشب دست‌های پینه‌بسته‌ی پدر و دور هم جمع شدن و چایی خوردن و محبت عمیق ولی ناملموس میان پدر و مادر که مثل اتمسفر خانه و خانواده را در بر می‌گیرد و کودک، این را با حواس عاطفی اش درک می‌کند، همه و همه اینها در این بند از شعر آمده است:

یادمه شب که بابام 
از سرکار می‌اومد 
من و خواهر کوچولوم 
پاکتای میوه رو 
قاپ می‌زدیم 
مادرم چایی رو فوری دم می‌کرد 
خستگی 
وزن‌شو تو بخار قوری کم می‌کرد 
پدرم 
اگه شب با دست خالی میومد 
دلشو دستای غم مثل پاکت 
می‌ترکوند


و اندوه پدر را شب‌هایی که با دست خالی به خانه می‌آمد ،کودک آن روز و شاعر آینده با طبع ظریف و حساسش درک می‌کرد، طبعی این همه ظریف و درون‌گرا و پرانژری:

وقتی آفتاب غروب 
پشت کوه 
مثل غریق کمک می‌خواست 
یادمه دور خودم می‌چرخیدم 
همه‌ ساختمونا مثل قطار 
دور من می‌چرخیدن 
از همون بچگی‌ها 
کار من 
یه جوری 
تمرین سرگشتگی بود


چنین طبع ظریفی، اندوه و فقر پدر را می‌فهمد و قلک دلش از دیدن گریه پدر به زمین می‌افتد و می‌شکند. شاعر ،محرومیت کودکان فقیر کمپ کارگران راه‌آهن را به لطیف‌ترین شکل ممکن وصف می‌کند، کودکانی که یا پول توجیبی هفگی ندارند یا اگر دارند آنقدر کم است که هرگز به پس‌انداز و پر کردن قلک و شادمانی ناشی از شکستن قلک پر شده قد نمی‌دهد، آنها تنها قلکشان، قلبشان است که شادی کودکانه همراه با ولگردی‌ها و شیطنت‌های کودکان آن روزگار آن را پر می‌کند:

می‌زدیم به کوه و دشت 
دلمون قلکمون بود و همه 
پول می‌کردیم شادی رو 
توش می‌ریختیم که یه روز 
تو راه مدرسه خرجش بکنیم
اما زود 
قلک چن تامون افتاد و شکست 
یادمه یه روز بهار 
پدرم 
سرشو خسته به دیوار خراب باغ گذاشت 
یه تیکه ابر شد و 
گریه رو سر داد و 
نشست 
یادمه 
منو بردش حرم حضرت معصومه یه روز 
تو حرم 
رفت و سرقبری نشست 
دستمالش خیس شده بود 
کفترا پر می‌زدن 
دونه‌های اشکشو بلکه به منقار بگیرن 
پدرم وقتی که داشت گریه می‌کرد 
من دیدم حوض حرم سه تا شده 
پدرم گودی چشمش مث طاق 
آینه کاری شده بود


شاید مقصود از طاق در اینجا، ایوان آیینه صحن اتابکی‌ (صحن بزرگ) حرم حضرت معصومه باشد که حوض حرم هم در همین صحن است. چقدر یک پدر در ذهن پسر اکنون 24 ساله‌اش که در مهرماه 1349، خاطراتش را به نظم می‌کشد، باید پاک و پاکیزه و بی‌آلایش باشد که کبوتران حرم را در عالم خیال اینگونه تصور کند که پر می‌زدند تا دانه‌های اشک پدر را به منقار بگیرند.
چقدر اشک‌های پدر نزد پسر که اکنون یاد او را می‌سراید، معصوم بوده‌اند که او دو چشم اشکبار پدر را اینگونه می‌ستاید:
 
پدرم وقتی که داشت گریه می‌کرد
من دیدم حوض حرم سه تا شده


 و در فلاش بعدی که دوربین خیال از دو چشم خیس پدر می‌اندازد، از حوض حرم به ایوان آیینه منتقل می‌شود؛ شاید لحظه‌ای که پدر، سرش را بالا گرفته است، در چشم لبریز از اشک او، تصویر «طاق آیینه کاری» یا همان ایوان آیینه صحن اتابکی، منعکس شده بوده است:

پدرم گودی چشمش مث طاق
آیینه کاری شده بود


می‌رسیم به آن مواجهه‌ای که عمران صلاحی در کودکی با عاشورا داشته است و اتفاقا این مواجهه نیز با خاطره پدر و خاطره حرم حضرت معصومه گره خورده است:

روز عاشورا می‌شد
گریه می‌شد
زاری می‌شد
دسته‌ها سیل می‌شد
سوی حرم جاری می‌شد
آدما موج می‌زدن
توی راه
یک طرف پرواز کاه
یک طرف ابرای آه
پیرهنا همه‌ش سیاه
یه نفر امام می‌شد
یه نفر شمر می‌شد
یه نفر شیر می‌شد
یه نفر اسیر زنجیر می‌شد
طبلا روی شترا صدا می‌کرد
صداها با همدیگه دس می‌دادن
باغ ملی
میله‌هاش پر می‌شد از پیر و جوون
مرد و زن
طبل سرخ دلشون صدا می‌کرد
یادمه من رو دوش بابام بودم
دستای گریه یواش
شونه‌های بابامو تکون می‌داد
من دلم همه‌ش می‌خواست
شمره بیچاره بشه
زنجیرا پاره بشه



حالا شعر دیگری از عمران صلاحی را بخوانیم که باز هم در آن رد پای  سوگ حسین را می‌بینیم و این شعر هم مربوط به همان سال‌هاست: 
اسفند 1348
گریه در آب - نشر نیلوفر - چاپ دوم 1357

مرثیه
صدای مرثیه می‌آید
صدای مرثیه را از شکاف پنجره
باد
به خانه می‌اندازد
صدای مرثیه چون نامه‌های تسلیت است
صدای مرثیه تنها پرنده‌ای که رهاست
چه پرشکسته چه غمگین
چقدر شیشه کثیف است
کنار پنجره سکوی راه‌آهن را
چه مرده می‌بینم
صفوف خشک درختان
کنار خط سیاه
در انتظار که هستند؟
قبای خاک به دوش نسیم می‌افتد
صدای مرثیه می‌آید
و خانه‌های محقر در آن سوی سکّو
به کار دستی دوران کودکی ماند
کنار پنجره در آفتاب بعداز ظهر
صدای مرثیه مثل غبار
می‌ریزد
قطاری آمد و با خود، مرا از این جا برد
کنار ساحل دریاچه
کنار آن بندر
به آب می‌نگرم
به آب و اسکله چوبی
به جمع باربرانی که بارشان درد است
وروی عرشه کشتی نشسته تنهایی
پرنده‌ای از دور
به عرشه می‌آید
ـ پدر نگاه کن
ـ چه دیده‌ای پسرم؟
ـ پدر نگاه کن
چه سرزمین قشنگی از آن طرف پیداست
مرا ببر آنجا
ـ نمی‌شود پسرم
مگر نمی‌بینی
که روی عرشه کشتی پرنده تخم گذاشت؟
مگر نمی‌بینی
که پای اسکله می‌لرزد؟
هوا عجب گرم است
هوا ز همهمه دسته‌ها عجب گرم است
صدای طبل شترها، صدای نوحه و ماتم
و من نشسته سبک روی شانه پدرم
غریو سینه‌زنان را چه خوب می‌شنوم:
«روز عاشوراست امروز ـ کربلا غوغاست امروز»
غبار کاه، فضا را ملول‌تر کرده است
ـ پدر بیا برویم
نگاه کن من از آن شیر و نعره می‌ترسم
ـ نترس فرزندم
که شیر و نعره این صحنه‌ها حقیقی نیست
ـ پدر چرا اینها
سیاه پوشیدند؟
میان این دسته
کدام‌یک شمر است؟
دلش گرفته و حرفی نمی‌زند پدرم
و دستمالش را
به من که می‌دهد از اشک غصه نمناک است
میان گورستان
درخت، برگش را
به شکل قطره اشکی به خاک می‌ریزد
هوا مه‌آلود است
هوای سینه من پیش از آن مه‌آلود است
بلور اشک من از لای برف می‌گذرد
بلور اشک من از لای سنگ می‌گذرد
ـ پدر! بیا بیرون
بیا قدم بزنیم
بگیر دست مرا و ببر دوباره به بازار
ببر دوباره به ساحل ببر دوباره به باغ
پدر نگاه بکن
چه سرزمین قشنگی از آن طرف پیداست
صدای مرثیه می‌آید
صدای مرثیه را از شکاف پنجره
باد
به خانه می‌اندازد
چقدر شیشه کثیف است
چقدر شیشه کثیف است  چقدر منظره از پشت شیشه‌ها زشت است
چراغ‌ها کم‌کم
به شکل شعله‌ی کبریت می‌شوند از دور
صدای مرثیه می‌آید...

از کتاب : گریه در آب
تهران – 1/12/1348 

این شعر، دیگر گریزی به دنیای خاطره‌ها نیست. کودک، آن سرزمین قشنگی که از آن طرف پیداست را می‌بیند ولی آن کشتی که با آن می‌شود به آن سرزمین آن سوی دریا رفت، سال‌های سال است که از کنار اسکله تکان نمی‌خورد، آنقدر که پرنده‌ها برعرشه آن آشیانه کرده‌اند. اسکله هم یک پا در نابودی دارد (مگر نمی‌بینی که پای اسکله می‌لرزد؟)

کودک از پدر می‌پرسد: «کدام یک از اینها که سیاه پوشیده‌اند، شمرند؟» کودک، مرزی میان رویا و واقعیت نمی‌شناسد؛ او همانطور که در بیداری آن آرمانشهر – که به قول قیصر امین پور شاعران آن را آفریدند و در خواب هم خواب آن را ندیدند – آن سرزمین آن سوی دریا – شهر پشت دریاها، به قول سهراب سپهری – را می‌بیند و به پدر می‌گوید: «چه سرزمین قشنگی از آن طرف پیداست»، شبیه‌خوانی و تعزیه را هم نمی‌تواند مثل آدم بزرگ‌ها غیرحقیقی تلقی کند. پدر به او می‌گوید:

«نترس فرزندم
که شیر و نعره‌ این صحنه‌ها حقیقی نیست»


ولی او در میان آدم‌هایی که می‌بیند، به دنبال شمر می‌گردد.
شمر، برای او قصه نیست، اگر چه از نظر آدم‌بزرگها، او بچه‌ است و خیالاتی و مثل همه بچه‌ها تعزیه را باور کرده است یا دست کم نمی‌تواند باور کند که تعزیه واقعی نیست ولی درست به همین سبب، او به عکس آدم‌بزرگها به دنبال شمر در همین دنیای واقعی در همین زمان حال ـ نه شمر هزار و سیصد و اندی سال پیش ـ می‌گردد.

در این شعر، دو زمان داریم. یکی زمان حال که شاعر در خانه نشسته است و از پشت شیشه کثیف، سکّوی راه‌آهن را مرده می بیند  همان راه‌آهن و همان سکو که در شعر «قطاری در مه» کانون بازیگوشی‌ها و شیطنت‌ها و رویاپردازی‌های او بود. حالا او با دنیای واقعی طرف است. جامعه‌ای راکد که «صفوف خشک درختان کنار خط سیاه» به جای آنکه شبیه کودک، به دنبال شمر بگردند، در انتظارند و شاعر می‌پرسد: در انتظار که هستند؟

اینجا شاعر دیگر خود در میان دسته‌های عزاداری نیست. او در خانه نشسته است و صدای مرثیه را باد  از شکاف پنجره مثل نامه تسلیت به درون خانه می‌اندازد، مرثیه مثل پرنده‌ای رها از شکاف پنجره به خانه می‌افتد ولی این پرنده پرشکسته و غمگین است؛ می‌بینیم که شاعر، همچنان حس خوبی نسبت به صدای مرثیه دارد اگر چه خود دیگر در میان دسته عزاداران یا تماشاگران گریان تعزیه حاضر نمی‌شود.

او مرثیه را نامه تسلیتی می‌داند که باد از شکاف پنجره به درون خانه انداخته است. جامعه، مرده است، حرکت از ان گرفته شده است و این مرثیه، صرفا تسلایی، مرهم زخمی است که ناسور شده است:
 
«صدای مرثیه می‌آید
و خانه‌های محقر در آن سوی سکو
به کار دستی دوران کودکی ماند»


خانه‌ها کج و کوله و توسری‌خورده و قناس در محله پشی خط، جوادیه و کشتارگاه، شاعر را به یاد کاردستی‌های دوران کودکی می‌اندازد و از آنجا با قطاری که «در مه سوت می‌کشد» به خاطره‌های دوران کودکی سفر می‌کند.

اینجا باز هم کاراکتر پدر حضور دارد و بازهم مثل شعر «قطاری در مه»، شاعر خود را روی دوش پدر می‌بیند اما اینجا شاعر قصد تعریف خاطره ندارد. او در اینجا «خاطره سرایی» می‌کند یعنی خاطره دوران کودکی‌اش را از تماشای دسته‌های عزاداری و دیدن تعزیه روی دوش پدر، دستمایه شعر می‌سازد. صدای این کودک که از پدر می‌پرسد:

ـ پدر چرا اینها
سیاه پوشیدند؟
میان این دسته
کدام یک شمر است؟ 


صدای شاعر بیست و سه ساله است که از حلقوم کودک شعر بیرون می‌آید. شاعر بیست و سه ساله‌ای که «تنها پرنده‌ای که رهاست» یعنی تنها پناهگاه و گریزگاه رنج‌های مردم را همین مرثیه می‌داند ولی می‌بیند که این پرنده‌ی‌ رها، پرشکسته و غمگین است :

صدای مرثیه تنها پرنده‌‌ای که رهاست
چه پرشکسته چه غمگین


زیرا «شیر و نعره این صحنه‌ها حقیقی نیست». زیرا پرسش کودک شعر آنگاه که می‌پرسد:

میان این دسته
کدام یک شمر است؟


 از طرف پدر بی‌پاسخ می‌ماند‌:

دلش گرفته و حرفی نمی‌زند پدرم
و دستمالش را
به من که می‌دهد که از اشک غصه نمناک است


باری؛ تنها عنصری که در «خاطره سرایی» در این شعر از خاطره کودکی شاعر، واقعا دست نخورده باقی مانده است، اندوه کتمان شده و بغض به آهستگی شکسته پدر است.
در «قطاری در مه» که «خاطره‌ی منظوم» است، کودک، با دیدن صحنه تعزیه نه می‌ترسد نه می‌پرسد:

من دلم همه‌ش‌ می‌خواست
شمره بیچاره بشه
زنجیرا پاره بشه


شاعر وقتی از زمان حال فاصله می‌گیرد و به خاطره رجوع می‌کند، از دریچه چشم‌های کودکی‌اش، عزاداری پرشکوه است؛

روز عاشورا می‌شد
گریه می شد
زاری می‌شد
دسته‌ها سیل می‌شد
سوی حرم جاری می‌شد
آدما موج می‌زدن
یه طرف پرواز کاه
یه طرف ابرای آه
یه نفر شمر می‌شد
یه نفر امام می‌شد
یه نفر شیر می‌شد
یه نفر اسیر زنجیر می‌شد


این شیر یک معنایش شیر تعزیه است ولی در مجاورت با سطرهای بالا و پایین، معنی «شیر در زنجیر» را هم افاده می‌کند و در ادامه، قلب‌ها همنوا با طبل‌های روی شترها، به طبلی سرخ بدل می شوند و به طنین در می‌آیند :

طبلا روی شترا صدا می‌کرد
صداها با همدیگه دس می‌دادن
باغ ملی
میله‌هاش پر می شد از پیرو جوون
مرد و زن
طبل سرخ دلشون صدا می‌کرد


شاعر اینجا صادق است زیرا واقعا از چشم کودکی و در جایگاه بیان خاطره – ولو به شکل منظوم – واقعا همین حس از یادآوری عزاداری‌هایی که در دوران کودکی می‌دیده است، در خاطرش زنده می‌شود ولی اکنون و درست به موازات همین تداعی شکوهمند دوران کودکی، وقتی از دید شاعر جوان بیست‌وسه‌ساله به ماجرا می‌نگرد، «نقد» آنهم «نقد اجتماعی» در کالبد یک روایت شاعرانه، متولد می‌شود. در اینجا یک نمونه خوب تطبیقی از کارنامه یک شاعر در دست داریم. تاریخ سروده شدن شعر «مرثیه»، 1/12/1348 است و تاریخ سروده شدن «قطاری در مه» مهر 1349 است اگرچه آن را شش سال بعد چاپ کرده است، همان‌طور که «مرثیه» را 9 سال بعد منتشر کرده است. بنابراین، این دو شعر تقریبا محصول یک دوره زمانی هستند.

قطاری در مه - عمران صلاحی
منظومه قطاری در مه _ نشر چکیده

مساله عاشورا نه به عنوان خود واقعه تاریخی عاشورا بلکه سنت برآمده از عاشورا یعنی عزاداری و دسته روی و شبیه‌خوانی در این دو شعر، اشتراک در موضوع درست کرده است اگر چه این موضوع در «قطاری در مه» موضوع مرکزی شعر نیست بلکه یکی از مجموعه‌ تداعی‌های شاعر از یادآوری خاطرات دوران کودکی‌اش در قم است و هر یک از خاطراتش در وحدت حسی است که با سایر خاطرات، ربط و شیرازه پیدا می‌کند. پس  سنت برآمده از واقعه عاشورا، موضوع مشترک این دو شعر است و هر دو شعر هم مکمل هم هستند زیرا در یک دوره زمانی سروده شده‌اند اما حاصل، دو چیز متفاوت از آب درآمده است زیرا زاویه دید متفاوت است. در «قطاری در مه» شاعر خاطره گفته است و در این خاطره‌گویی، عنصر «عاطفه»، مقدم بر هر عنصری دیگری، موتور جست‌وجوی ذهن و زبان شاعر بوده است؛ خاطره را می‌شود با عناصر دیگری هویت بخشید مثلا ممکن است کسی خاطره را برای ثبت تاریخی بنویسد یا دیگری خاطره را برای عبرت‌گیری و پندآموزی بنویسد ولی در «شعر – خاطره» عمراه صلاحی با عنوان «قطاری در مه» عنصر  اصلی «عاطفه» است. این عاطفه از جنس نوستالژی است و البته روحیه طنازانه عمران صلاحی، از اینکه حس نوستالژیک به ورطه غمبارگی درغلتد – چنان‌که عموما نوستالژی‌ها در شعر معاصر فارسی چنین هستند – یا رنگ افسردگی بگیرد – مثل «آن روزها»ی فروغ فرخزاد – جلوگیری کرده است بلکه بر عکس، طنازی و شوخی و شنگی خیال و زبان، به کمک این حس آمده است تا شاعر به «بازیابی رویاها»‌ی کودکی بپردازد و صدالبته به قول بورخس کارش از آنجا به «تزئین رویا»های کودکی بکشد (که این دو، مرز چندان مشخصی اصولا ندارند) اما در شعر «مرثیه»، شاعر با شنیدن صدای مرثیه، به یاد خاطرات کودکی می‌افتد. در اینجا دو تصویر داریم. یکی تصویر بندر و اسکله چوبی و جمع باربرانی که بارشان درد است و آن چشم‌اندازی که کودک می‌بیند و می‌گوید:

«پدر نگاه کن، چه سرزمین قشنگی از آن طرف پیداست، مرا ببر آنجا»

و دیگری تصویر دسته‌های عزاداری و تعزیه است و آن پرسش پسر از پدر که:

«میان این دسته کدام یک شمر است»


و ترس او از «آن شیر و نعره‌اش» و پاسخ پدر که:
 
«نترس فرزندم
که شیر و نعره این صحنه‌ها حقیقی نیست»

 
انگار شاعر، کلّ دنیای رویایی کودکی را در تصویر اول خلاصه کرده است و کلّ گسستی که با آن دنیا پیدا کرده است را در تصویر دوم نشان داده است، توگویی دارد به خودش می‌گوید: «اگر الان به کودکی برگردم، از آن شیر و نعره می‌ترسم و دیگر برایم جالب نخواهد بود و از پدرم حتما خواهم پرسید که: میان این دسته کدام یک شمر است» در تصویر اول هم، شاعر در رویای بیداری، از پدرش خواهش می‌کند که مرا به کودکی‌ام بازگردان و پدر، آن کشتی را که به قول شاعر «تنهایی روی عرشه آن نشسته است» نشانش می‌دهد. توگویی شاعر، تنهایی اکنون خودش را با آن بی‌خبری و بی‌خیالی و سیلان و شناورگونگی دوران کودکی در آنات و اوقات با جمع بودن وبی‌جمع بودن و در همه حال روی پر نرم  رویا سیر کردن را در شکل این کشتی می بیند که هرگز تکان نخواهد خورد تا آنجا که پرندگان برعرشه آن آشیانه خواهند ساخت. شاید این پرنده که روی عرشه تخم گذاشته است، همان «تنهایی» شاعر باشد و این تنهایی است که میان او و کودکی او مسافتی به درازای محال فاصله انداخته است. آن وقت، به موازات این «پرنده‌ی تنهایی» ، آن پرنده‌ی پرشکسته و غمگین را داریم، آن «تنها پرنده‌ای که رها ست» ولی باد از شکاف پنجره، آن را «پرشکسته و غمگین» به درون خانه شاعر می‌اندازد یعنی «صدای مرثیه».
 
با کنار هم قرار دادن  این دو پرنده حس می‌کنیم که شاید شاعر دوست دارد باز به بی‌خبری دوران کودکی باز گردد و همان طور صاف و ساده و معصومانه بگوید: 

من دلم همه‌ش‌ می‌خواست
شمره بیچاره بشه
زنجیرا پاره بشه


ولی اکنون او با واقعیت خشن و بی‌رحم روبه روست. جامعه، راکد و مرده است و کسی در پی یافتن شمر نیست و همه دست روی دست گذاشته‌اند و مثل صفوف خشک درختان، در انتظار معلوم نیست چه کسی هستند که بیاید و از ستم نجات‌شان دهد.

شعر تعزیه هم در همان سال 1348 سروده شده است. معلوم می‌شود که در آن زمان این مساله، ذهن شاعر را درگیر خود کرده بوده است، مساله‌ای که ریشه در خاطرات کودکی‌اش هم داشته است و می‌شود دریافت که یک طورهایی، درگیری ذهن شاعر با آن، فراتر از یک سوژه، یک دستمایه صرف برای شعر بوده است.

شعر تعزیه را می‌شود دو جور خواند. یک جور این است که بگوییم شاعر خواسته است مجلس تعزیه را وبالمآل چون مجلس تعزیه روایتی از عاشورا است، عاشورا را توصیف کند و برای این توصیف، یک شبکه از تصاویر به هم پیوسته از طبیعت را در شعر با ارجاعات مربوط به آیین‌های عزاداری از قبیل سینه‌زنی، زنجیرزنی و تعزیه تلفیق کرده است:

باغچه، حرمی است که لاله‌ها در آن سینه می‌زنند؛ تصویر گلبرهای لاله که مثل دست‌های بالارفته  سینه‌زنان است، انصافا تصویر بدیعی است. نکته ظریف دراینجا آن است که چرا شاعر سینه‌زنان را در حرم تصور کرده است و چرا باغچه را حرم فرض کرده است؟ پاسخ به این سوال، آن فرض ما را که درگیری ذهن شاعر با مقوله عزاداری محرم، فراتر از یک سوژه، یک دستمایه صرف بوده است، تایید می‌کند. شاعر در اینجا هم دارد خاطره کودکی‌اش را بازسازی می‌کند؛ او در کودکی در قم می‌زیسته است و در شهرهایی مثل مشهد، قم یا شیراز، بخشی از آیین‌عزاداری، این است که دسته‌های سینه‌زنی و زنجیرزنی، به حرم حضرت امام رضا ـ علیه السلام ـ یا حرم حضرت فاطمه معصومه ـ سلام‌الله علیها ـ یا حرم حضرت سید شهید میراحمد شاهچراغ ـ علیه‌السلام ـ می‌روند و سرسلامتی می‌دهند.

من خودم در قم شاهد این صحنه بوده‌ام. انصافا شکوه و عظمت عجیبی دارد. دسته‌ها از آن در صحن اتابکی که نبش فیضیه است، وارد می‌شوند و سینه‌زنان یا زنجیرزنان پیش می‌روند و وقتی که روبه روی ایوان آیینه می‌رسند، درحالی که در رواق باز است و ضریح حضرت معصومه ـ سلام‌الله علیها ـ از دور نمایان است، شور می‌گیرند و دیوانه‌وار بر سر می‌کوبند. ما دسته زنجیرزنی داشتیم و از محله دور شهر قم، پابرهنه دسته راه می‌انداختیم. وقتی به نقطه تلاقی نگاه با ضریح پاک رسیدیم، طبق رسم شور گرفتیم و زنجیرها را بر سر می‌زدیم، یادم است که احساسم در آن لحظه این بود که زمین و اسمان به هم متصل شده‌اند. بگذریم، پس عمران صلاحی وقتی در شعر تعزیه می‌گوید:
 
لاله‌ها
سینه‌زنان حرم باغچه

 
دارد این تصویر را بازسازی می‌کند که در شعر «قطاری در مه» آورده است:
 
روز عاشورا می‌شد
گریه می‌شد
زاری می‌شد
دسته‌ها سیل می‌شد
سوی حرم جاری می‌شد


هوهوی بادها و صدایی که از وزیدن آنها در شاخ و برگ درختان می‌افتد، این بهانه را به دست شاعر می‌دهد که بگوید:

بادها
نوحه‌خوان


شاخه‌های بیدها که در ورزش باد، مثل دست زنجیرزنان در حال زنجیرزدن، پیش و پس و چپ و راست می‌شود، به شاعر فرصت می‌بخشد که بگوید:

بیدها
دسته‌ زنجیرزن

 
در ادامه، این سطرها را دو جور می‌شود خواند:

بادها
در جنون
بیدها
واژگون
لاله‌ها
غرق خون


یک جور این است که این شش سطر را دنباله همان شش سطر قبلی بگیریم.
شاعر آن «شور» گرفتن عزاداران را وصف کرده است ، آن حس جنونی که در لحظه شور گرفتن به عزاداران دست می‌دهد و توگویی همه آن حس غریب و مرموز که در عزاداری بر حسین – علیه‌السلام – هست در آن لحظه به نقطه اشباع و به آستانه ترکیدن همه بغض گلو می‌رسد، در آیین سنتی هیات‌ها هم، پس از شور، روضه می‌خواندند و اشکی که پس از شور گرفتن از چشم می‌تراوید، مثل گلاب گل، چکیده قلب عزاداران بود:

لاله‌ها
غرق خون


این اشک،دیگر بی‌هیچ فکر کردنی، بی‌هیچ تصویرپردازی و تصوری، خودش راهش را می‌کشد و از قلب به کاسه چشم‌ها و از آنجا برگونه‌ها ورق ورق سرریز می‌کند.
 
اما جور دوم که بهتر است، این است که بگوییم شاعر از اینجا به بعد، ذهنش از دسته‌های سینه‌زنی و زنجیرزنی، به تعزیه منتقل می‌شود (به اصطلاح انگلیسی) سوییچ می‌کند:

بادها 
در جنون


بادها مثل لشکر اشقیا، مثل دیوانگان هجوم می‌آورند.

بیدها
واژگون


بید اگر بید مجنون باشد، تصویر زنان و دختران آشفته‌مویی را که از ضربه نوک نیزه سوارکاران به رو بر زمین افتاده‌اند، تداعی می‌کند.
 اینجا جناس میان باد و بید، کار کرده است، آنهم چه کارکردنی. بادها به بیدها حمله می‌برند و از جنون اینها، آنها واژگون می‌شوند. مساله، مساله کلاف کردن عناصر کلام در مجاورت با همدیگر است. وقتی سعدی می‌گوید:
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
در مصراع اول، هیچ کلمه‌ای را نمی‌توانیم برداریم و کلمه دیگری را جانشین آن کنیم. اینجا هم همین طور است. این «باد» است که در مجاورت، اجازه دارد به «بید» حمله کند والا شاعر می‌توانست بگوید:
بادها
در جنون
سروها
واژگون
اگر اینطور می‌گفت، هرگز کلام این‌طور کلاف نمی‌شد و چفت و بست پیدا نمی‌کرد.
و در ادامه:

لاله‌ها
غرق خون
خیمه خورشید سوخت


در شبیه‌خوانی ظهر روز دهم، خیمه آتش می‌زنند. خیمه خورشید سوخته است و دود، آسمان را گرفته است: آسمان از ابرهای سیاه‌ پوشیده شده است.
و در ادامه:

برگ‌ها
گریه‌کنان ریختند


اینجا به یاد این سطرها از شعر مرثیه می‌افتیم، یکی از سه‌گانه عمران صلاحی در حول و حوش آیین سوگ حسین:

میان گورستان
درخت، برگش را
به شکل قطره اشکی به خاک می‌ریزد


باز تاکید ما بر اینکه این سه شعر متحدالمولد هستند یعنی از بطن یک چیز زاده شده‌اند، تایید می‌شود.

برگ‌ها
گریه‌کنان ریختند


دامه فضا‌سازی شاعر است. فضا ،فضای سوگ است و باران که می‌بارد و برگ‌ها که باران از سر و رویشان می‌چکد و در باد، خیس باران بر زمین می‌افتند، به کار فضاسازی شاعر آمده است. در عین حال لاله‌های غرق خون و برگ‌هایی که گریه‌کنان بر زمین می‌ریزند، ممکن است متناظر باشد با کشته شدن اطفال و برزمین افتادن آنها در حین گریختن از هجوم اشقیا و تازیانه بی‌رحم و نعل تازه انداخته اسب‌های بی‌تفاوت  و تازان و...
 
برگ‌ها
گریه‌کنان ریختند
آسمان
کرده به تن پیرهن تعزیه


اگر تعزیه را به معنی عزاداری بگیریم، پیرهن آدم عزادار سیاه است و طبعا ابرهای سیاه مثل چنین پیرهنی هستند. اگر تعزیه را به معنی اصطلاحی‌اش بگیریم، پیرهن مخالف‌خوان‌ها یعنی کسانی که نقش اشقیا را بازی می‌کنند، سرخ است: آسمان ابری، سراسر به رنگ سرخ درآمده است.
ولی می‌شود اینگونه هم تصور کرد که شاعر، خود را باز در کودکی با پیراهن سیاه و پدر را با پیراهن سیاه و خود را روی دوش پدر در حال تماشای تعزیه دیده است و غیر از اشقیا‌خوان‌ها که سرخپوشند و اولیاخوان ‌ها که سبز پوشند، بقیه جمعیت گریان، گرداگرد صحنه تعزیه همه سیاه پوشیده‌اند. پس آسمان هم که می‌گرید یکی از تماشاگران این تعزیه است.
 
طبل عزا را بنواز ای فلک

اشاره به رعد است و در عین حال یک پایان‌بندی تمام و کمال برای شعر. در دوبند اول شعر، کار به روال تلفیق کردن دو فضا گذشت. یک طرف، عناصر طبیعت بودند و طرف دیگر عناصر مربوط به آیین عزاداری و بالمآل تداعی‌های ظهر روز عاشورای سال شست و یک هجری. ولی از
 
خیمه خورشید سوخت
 
به بعد این دو فضا آرام‌آرام به سمت یگانه شدن پیش می‌روند و به اصطلاح ادبی، فضا از تشبیه به سمت استعاره حرکت می‌کند و در سطر آخر ، استعاره به اوج خود می‌رسد. شاعر به‌گونه‌ای فلک را مخاطب قرار می‌دهد و از او می‌خواهد که طبل عزا را بنوازد که گویی واقعا فلک طبل‌زن دسته زنجیرزنی یا طبال مراسم تعزیه است و هیچ خیال‌پردازی در کار نیست و این‌قدر این خطاب آخر، زنده از کار درآمده است که آدمی با خواندن آن انگار در آن واحد صدای غرش رعد و صدای طبل دسته زنجیرزنان را که بیخ گوشش از زیر پنجره اتاق مشرف به کوچه می‌گذرند، می‌شنود. چرا این استعاره در

 «طبل عزا را بنوازی فلک»

 
به اوج می‌رسد و شعر اینجا رستگار می‌شود؟ باز هم خاطرات کودکی در کار است:

طبلا روی شترا صدا می‌کرد
صداها با همدیگه دس می‌دادن
باغ ملی
میله‌هاش پر می‌شد از پیر و جوون
مرد و زن
طبل سرخ دلشون صدا می‌کرد
یادمه من رو دوش بابام بودم
دستای گریه یواش
شونه‌های بابامو تکون می‌داد


تعبیر بدیع «طبل سرخ» که جانشین «قلب» شده است و تندشدن تپش قلب‌ها همراه با صدای طبل شترها که اینگونه ادا شده است:

مرد و زن
طبل سرخ دلشون صدا می‌کرد


از طرف دیگر آن لحظه ارتعاش، آن لرزه‌ای که در هوا پراکنده است و در دل‌ها منتشر است و همان ارتعاش و همان لرزه، شانه‌های پدر را تکان می‌دهد و گریه او در ذهن کودک حک می‌شود، نشان می‌دهد که خاطره «عزا» و «گریه» و «طبل» چگونه در ذهن کودک که بعدها شاعر می‌شود، یک پیوستار  درست کرده‌اند.
حال یک بار دیگر شعر را با هم بخوانیم. بند اول که توصیف دسته‌ها عزداری است و بند دوم که توصیف صحنه شبیه‌خوانی روز دهم و در نتیجه توصیف ظهر عاشوراست، موازی همند زیرا سه عنصر باد و بید و لاله در هر دو بند، نقش بازی می‌کنند. اینجا آن نقطه‌ی‌ مرموز سوگ حسین است، توگویی «آن لحظه» جادوانه شده است و در همین حین که بادها نوحه می‌خوانند و بیدها زنجیر می‌زنند و لاله‌ها در حرم باغچه سینه می‌زنند، درست در همین لحظه در صحرای کربلا، بادها به بیدها هجوم می‌آوردند، جنون بادها، بیدهای آشفته موی را واژگون می‌کند و لاله‌ها در این هجوم، غرق خون ،پرپر می‌شوند.
حال می‌گویم که این شعر را درست برعکس هم می‌شود خواند، شاعر می‌خواسته صحنه پیش از باران و سپس صحنه در گرفتن طوفان به همراه باران سیل‌آسا را توصیف کند و برای این توصیف از عناصر آیین‌های سوگ حسین استفاده کرده است. اتفاقا خود آن مرحوم در مصاحبه‌ای که احسان عابدی با او کرده است و در سایت قابیل می‌شود این مصاحبه را خواند، همین تفسیر را از شعر خود ارائه داده است:

«...خود من هیچ‌گاه خود را با سیاست قاطی نکردم اگرچه در دوره‌ای از ما برداشت سیاسی می‌کردند و ذهن‌ها این طور بود که حتی ما را مارکسیست و کمونیست کردند و جالب اینکه از یک طرف هم جایزه شعر عاشورا به من دادند؛ یک شعر قبل از انقلاب گفته بودم که در آن از سمبل‌های مذهبی استفاده کرده بودم و چندسال قبل به من جایزه دادند. تضاد فراوان جامعه ما باعث شده چهره واقعی افراد مشخص نشود...» 

مساله من هم این نیست که بگویم این سه شعری که در این گفتار از عمران صلاحی نقل کردم، شعر عاشورایی هستند؛ این را هم نمی‌خواهم ادعا کنم که عمران صلاحی شاعر مذهبی بوده است، اصلا آن مرحوم در قیاس با آنچه ما در عرف جامعه به عنوان «آدم مذهبی» می‌شناسیم، آدم مذهبی به شمار نمی‌رفت. من هیچ یک از این تلاش‌های بیهوده را که هیچ فایده‌ای هم ندارد نمی‌کنم. من در پی مواجهه شخصی او با مساله عاشورا بودم و برایم جالب بود که سه شعر که آنها را در یک دوره زمانی سروده است، مرتبط با آیین ‌سوگواری حسین هستند و هر سه مستقیم یا غیرمستقیم با خاطره دوره کودکی او گره خورده‌اند.

البته و صد البته که شعر «تعزیه» صرف‌نظر از اینکه خود شاعر چه تفسیری از آن داشته است، کاملا قابلیت تاویل به عنوان یک شعر عاشورایی را دارد.
 
بعدا به شعر دیگری از او برخوردم که در آن هم از عنصر عزاداری امام حسین برای توصیف استفاده شده است. آن‌قدر این شعر زیباست که حیفم می‌آید آن را نقل نکنم. جالب این است که این شعر هم مثل آن سه شعر قبلی مربوط به همان سالهاست: «سال 51» و از شعرهای مراغه‌ای عمران صلاحی است:

پنج سرود پیوسته با غم کاکارحمان و من 
(1)
کاکا رحمان صدای گرگه بیرون 
سفیده عینهو مرده بیابون 
نیگا کن کوه مث دندون گرگه 
هنوز از روی لثّه‌ش می‌چکه خون

 
(2)
کاکا رحمان سماور رو علم کن 
اگه سرما اومد پاشو قلم کن 
تنم چاییده از سرمای بیرون
تو قلب من بیا چایی رو دم کن


(3)
کاکا رحمان هوا باز گرگ و میشه 
غم غربت نشسته پشت شیشه 
چرا هی از غریبی می‌زنم دم 
جایی که غصه با من قوم و خویشه


(4)
کاکا رحمان سماور روضه‌خونه 
نیگاکن پنجره اشکش روونه 
سماور اون ور و قلب من این‌ور 
بازم ابره هوای قهوه‌خونه


(5)
کاکا رحمان رو پلکات غم نشسته 
غبارش سنگینه چشماتو بسته  
صدات لرزون و از قلبت بلنده 
صدای استکان‌های شکسته...


مساله این است که بسیاری از روشنفکران نسل اول و دوم و سوم روشنفکری یا اصالتا مذهبی بودند و بعدا روشنفکر شده بودند یا اینکه برخاسته از خاندان‌های مذهبی یا دست کم سنتی بودند. وقتی عمران صلاحی، صحنه خداحافظی خودش با مادرش را اینگونه وصف می‌کند:

بدرقه
مادرم روی سرم قرآن گرفت
آیه‌ها در پیش چشمم جان گرفت
ابرها از چارسو گرد آمدند
رفتم و پشت‌سرم باران گرفت

شیراز ـ مرداد 54

آن اوصافی که در «قطاری در مه» خواندیم و ملاحظاتی که از آن شعر درباره سنتی بودن خانواده‌اش داشتیم، تایید می‌شود.
حال، برخورد روشنفکران با آن خاستگاه مذهبی یا سنتی ،سه جور بوده است: بعضی‌ها با نفرت با آن روبه‌رو می‌شوند، بعضی‌ها اصلا آن را ندید می‌گیرند و در شعرهایشان یا داستان‌هایشان هیچ نشانی از آن خاستگاه مذهبی یا سنتی دوران کودکی وجود ندارد. اما دسته سومی هم مثل عمران صلاحی یا بیژن نجدی هستند که روشنفکرند اما صمیمیتی با خود دارند و تاثرات خود از جغرافیا و تاریخ زندگی شخصی خودشان را پنهان نمی‌کنند. حاصلش چیزی می‌شود که در این مقاله دیدیم.

امروز که عمران صلاحی رفته است و دستش از دنیا کوتاه است، قطعا بابت شعر «تعزیه»اش، ثواب‌ها و نورها به روحش می‌رسد؛ او کی حدس می‌زد که روزی اگر نام عمران صلاحی در فضای مجازی بیاید، ده‌ها پایگاه اینترنتی شعر تعزیه او را به عنوان یک شعر عاشورایی به مخاطبان خود عرضه می‌کنند و چه بسا کاربرانی بی شمار با خواندن آن شعر روی صفحه مونیتور، لحظه‌ای دل‌شان به یاد عاشورا لرزیده باشد و نم ‌اشکی حتی به کوچکی بال یک سنجاقک چشمشان را جلا بخشیده باشد؟ او کی فکر می‌کرد که روزی در تهران، نمایشگاهی عظیم برپا شود و ده‌ها هزار نفر آنجا بیایند و برای حسین بگریند و عنوان نمایشگاه از شعر او گرفته شده باشد: «خیمه خورشید»

آن شب که شعر تعزیه عمران عزیز را بر سر در نمایشگاه به مثابه افتتاحیه و خوشامد به بازدیدگنندگان ـ سوگواران دیدم، و وقتی شنیدم حاج محمود کریمی هم این شعر را خوانده و سینه زن های امام حسین با آن سینه زده اند، گفتم: 
آی! کجایی عمران صلاحی؟ خودت رفته‌ای و شعرت دارد برایت کار می‌کند...

منبع: دفتر طنز حوزه هنری

نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

تعداد بازدید
نشانی: بندرعباس.بلوار آیت الله غفاری ، کوچه مدرس 2 ، روبه روی اداره آگاهی ، حوزه هنری استان هرمزگان تلفن: 8 - 07633313197 نمابر: 07633313309
تمامی حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری هرمزگان می‌باشد توسعه یافته در سامانه یکپارچه وبسایت های سامانی - نگار
All Right Reserved Negar Company 2000-2007 | نقشه سايت
Skip Navigation Links
صفحه اصلی