تاریخ انتشار  :  13:37 عصر ۱۳۹۲/۹/۱۲
تعداد بازدید  :  382
Print
   
عشق در غزل های منزوی- فریبا یوسفی

عشق در غزل های حسین منزوی عنوان مقاله ای است که فریبا یوسفی- شاعر- به بهانه سالروز کوچ حسین منزوی نوشته است .

براي نوشتن از آنچه اصل و اساس ادبيات را تشكيل مي‌دهد، حتماً بهتر اين است كه به ريشه‌هاي آن برگرديم و طبق آنچه معمول چنين گفتارهايي ست، از پايه به بررسي و بازبيني بپردازيم و با آن همسفر شويم تا به امروز و وضعيت كنوني آن برسيم. بيشترين مخاطبان اين نوشتار، خود با تاريخ ادبيات و سبك‌هاي دوره‌هاي مختلف شعر آشنايند و مي‌دانند از ديروز تا امروز چه بر ادبيات ما رفته است. 

شعر همواره با روح و روان انسان عجين بوده و با زبان مثال و اشاره، سخن دل بوده است. در سيري كه از آغاز تا كنون داشته، از تصويرسازی دنيايي عيني با قلم‌موي كلمات به سمت و سوي تصويرسازي‌هاي ذهني با قلم‌موي خيال ميل كرده است و در بن‌مايه و محتواي اصلي‌اش نيز از بيان احساس‌ها و عواطف مادي و عادي و معمول به سوي عشق و دلبستگي‌هاي غيرزميني. گفتند بعد از حملۀ مغول اوج اين پرواز از فرش به عرش و از خاك به افلاك رخ داد. گفتند و خوانديم كه شعر حافظ،همه بيت‌الغزل معرفت شد و در حيات آدم، اندر باغ خلد، دفتر نسرين و گل را زينت اوراق بود...
تا امروز، سير شعر، كه همانا سير انديشۀ دوره‌هاست، همچنان كه بازتاب طرز نگاه مردم روزگار خود است، تاريخ و وقايع اجتماعي را نيزدر آينۀ خودمي‌نماياند و اين دو همگام با هم به جايگاهي مي‌رسند كه مي‌بايست و طبيعي نيز هست.
جريان به آسمان كشيده شدن انديشه‌ها و نگاه‌ها،چندي در حال و هواي عرفاني پرواز مي‌كند و غزل‌هاي عاشقانه، عرفاني و قلندريه ـ سخن صوفيان مكتب ملامتيه ـ با روي‌گرداندن از بازار مدح، افكار و انديشۀ شاعران سبك عراقي را به نمايش مي‌گذارند. اين جريان همان چراغي‌ست كه سنايي با غزل‌هاي عارفانه و عاشقانه آن را روشن مي‌كند و به صراحت در حديقهمي‌گويد: 
ليك مدح كسي نگفتم من
گوهر مدحت تو سفتم من
و 
نبوم بهر طمع مدحت گوي
اين نيابي ز من جز از من جوي
حافظ شعر عاشقانه و عارفانه را درهم مي‌آميزد تا از سعدي عاشقانه‌سرا و مولوي عارفانه‌گو ديوان حافظي بسازد كه در خانۀ هر يك از ما دست كم يك نسخه از آن موجود باشد.
ويژگي فكري بارز در شعرعرفاني اين دوره، تفوق عشق بر عقل و ستايش عشق وعلو مقام معشوق است.چنانكه در دوره‌هاي پيشين و در سبك خراساني ستايش خرد بوده است و پستي مقام معشوق.
بابافغاني كه "حافظ كوچك" قرن دهم و به قول صائب "آتشين‌دم" است شعر را به سمت سبك هندي مي‌برد، اما آنچه بيشتر روي آن توقف خواهيم كردــ برخلاف آنچه در تاريخ ادبيات رخ داد ــ مكتب وقوع و شيوۀ واسوخت است.اين مكتب كه بر پايۀ واقعيت بنا نهاده مي‌شود، مي‌خواهد دو شخصيت اصلي غزل،كه همان عاشق و معشوق هستند، و رابطه و حالات و وقايع ميان آن دو را بدون اغراق‌هاي شاعرانه و تخيل‌پردازي وصف كند. در حقيقت از نظر فكري، اين مكتب مبتني بر بيان حالات جزئي و خصوصي عاشق و معشوق در ماجراهاي عاشقانه است. اين كه اين بيانِ واقعيت چقدر فساد موجود در آن روزگار را شرح داد يا به آن دامن زد منظور اصلي اين نوشتار نيست، اما اين كه اين واقع‌گويي‌ها چقدر با واقع‌گويي‌هاي روزگار ما شباهت دارد همان چيزي‌ست كه مي‌خواهيم بيشتر روي آن مكث كنيم.غرض، دوره‌كردن دوره‌هاي سبك‌شناسي در سير زبان، فكر و انواع ادبي نيست، بلكه مقايسۀ انديشه‌ها و طرز نگاه‌ها و به تبع آن طرز بيان‌هاي شاعرانه است. از مكتب وقوع، كهدر سبك‌شناسي،شيوۀ واسوختِ آن به "اعراض و روي‌گرداندن از معشوق" تعريف شده است روي مي‌گردانيم و به روزگار خودمان نگاهي مي‌اندازيم. پلي مي‌زنيم روي همۀ اين دوره‌ها، پلي كه مانند رنگين‌كمان ازمنتهااليهِ اين سو تا منتهااليهِ آن سو را زير سيطرۀ خود بگيرد و بتوان به هر نقطه از اين مسير، هر لحظه،نگاهي انداخت و مقايسه‌اي انجام داد. چون بحث اصلي عشق است و "عشق از بي‌زمان از ناكجاآباد مي‌آيد"1؛ تا اگر اين قلم از اين سطر به بعد پراكنده گفت، بر او خرده نگيريد. می‌دانم برای مقاله‌نوشتن شرط اصلی، رعایت اصول صحیح مقاله‌نویسی‌ست، اما جایی که قرار است از عشق مقاله‌ای نوشته شود به سختی می‌توان به چارچوب‌ها و اصول پای‌بند ماند:
«
سروده‌تان را خواندم و یادآوری از حسین منزوی وشعرهای همیشه عاشقش را دیدم. شعر، به‌رغم تمام هیاهوهای جریان‌سازی و دهه‌بازی و گاه سیاست‌زدگی، همین عاشق بودن و به یادآوردن عشق است.» اين پيام را دوستي كه به خوش‌فكري و باسوادي‌اش بسيار ايمان دارم، در قسمت نظرات وبلاگ بي‌سروصدا و خلوتم نوشت و البته نه بصورت علني! و درست هنگامي كه ذهنم مشغول نوشتن مقالۀ عشق بود. مدت‌هاست كه اين وديعۀ مقدس الهي ذهنم را به خود مشغول كرده‌است، همچنان كه از روزي كه به ياد دارم دلم را. 
چندي پيش دست به قلم بردم تا از نمودي از عشق كه در قرآن و در احسن‌القصص به آن اشاره شده است بنويسم. داستاني كه همواره راويان آن در کتاب‌های مختلف داستانی و ... مردها بوده‌اند و با نگاه مردانه‌شان آن را تعبير و تفسير كرده‌اند. مي‌دانم كه اين موضوع به تحقيق و تفحص فراواني نياز دارد و اگر يك زن بخواهد داستان عشق زليخا را بنويسد بايد با اشراف كامل به موضوع و بدون دخالت حس شخصي خود و با درنظر گرفتن شرايط و اوضاعي كه داستان در متن آن واقع شده است، بنويسد؛ بنابراین،آنچه نوشتم، مقالۀ ناتمامي شد كه در انتظار دست و فكر جوينده و شاید يابنده‌ام، در گوشه‌اي از كشوي ميزم بي‌تابي مي‌كند، اما در سطور آغازين آن، فاضل نظري، شاعر خوش‌بیان این روزگار، خطِ اصلي نوشته‌ام را مشخص كرده است:
خيانت غيرت عشق است وقتي وصل ممكن نيست
چه آسان ننگ مي‌خوانند نيرنگ زليخا را
و باز چندي پيش دست به قلم بردم تا از عشق به‌طور مطلق بنويسم. در همان صفحات اولآنقدر بيت‌هاي ناب از شاعران گذشته و حال به ذهنم هجوم آورد كه نتوانستم كار را به سامان برسانم و چندين صفحه بي‌آنكه بخواهم پر شد از اشاره به تك‌بيت‌ها يا غزل‌هايي كه سرزده به صفحۀ عشق ريختند و همان جا، جا خوش كردند، تا جايي كه دستم را در نوشتن ناتوان ديدم.
اما چه شد كه باز با همين بهانه نشستم تا از عشق بنويسم، سوالي‌ست كه پاسخش را بايد از طبع و  سرشتي بگيرم كه در آن دخيل نبوده‌ام و بگذريم ... به هرحال نشستم كه بنويسم و اين هنوز مقدمۀ دلخواهي براي آنچه در سرم دارم نيز نيست.
به نوشته‌اي باز مي‌گردم كه دوستي برايم نوشت و توضيح كاملي از شعر ارائه كرد و من با آن موافقم؛ «شعر به رغم تمام هیاهوهای جریان‌سازی و دهه‌بازی و گاه سیاست‌زدگی، همین عاشق بودن و به یادآوردن عشق است.» شايد بد نباشد در ذهن خود سبك‌هاي دوره‌اي گذشته را مقايسه كنيم با آنچه جريان شعر امروز در حال سپري‌كردن و ساختن و شكل دادن به آن است. بخصوص كه با پشت سرگذاشتن سه دهۀ اخير، شعر و شعور انسان دستخوش تحولات و تغييرات قابل توجهي بوده است. آنچه همواره در تغيير سبك‌ها عامل اصلي محسوب مي‌شده، شرايط اجتماعي ذكر شده است و شرايط اجتماعي در اين سه دهه شامل تحولات بسيار اثرگذاري بوده است كه به ثمر رسيدن انقلاب و بلافاصله آغاز جنگي هشت‌ساله مهم‌ترين آن‌ها به شمار مي‌آيند. بعد از پيروزي انقلاب، همان‌گونه كه در تمام كشورهايي كه اين رخداد ملي اتفاق مي‌افتد؛ تمام اهداف و همۀ مسيرها به سمت و سويي بودند كه گذشتۀ ويران و غيرقابل قبولي را جبران كنند كه موجب اصلي انقلاب مردمي بوده است ــ همان چيزي كهزمينۀ بسياري از افراط‌هاي ناخواسته و ناشي‌گرانۀ بعد از انقلاب‌ها را فراهم مي‌كند. بطوري كه امروز با به يادآوردن بعضي از ممنوع‌هاي سال‌هاي اول بعد از پيروزي انقلاب و پيدا نكردن دليل عقلي براي آن‌ها،جز افراط‌هاي ناشي از تغيير مسير، نمي‌توان سبب و توجيه ديگري براي آن يافت. اين‌ها واضحاتي هستند كه نيازي به بازگويي آن نيست و همه مي‌دانند كه اين افراط‌ها، بعدها چه آسيب‌هايي را براي جامعه به ارمغان آورد. البته مردمي كه با هوشياري همه چيز را موشكافانه و عاقلانه مي‌نگرند، به اصل و منشا امور آگاهند و راه را به خطا نمي‌روند. آنچه موجب نگراني ست، سيل خروشنده و پرتب‌وتاب و بي‌صبر جوانان است كه همواره دچار هيجان‌هاي آني مي‌شوند و گاهي براي تحليل‌هاي اجتماعي، تنها به چشم‌هاي خود بسنده مي‌كنند و به آنچه به آن مي‌نگرند يا آن را مي‌شنوند و كمتر به عقل خود يا پختگانِ باتجربۀ اطراف خود رجوع مي‌كنند. البته باز هم تاكيد مي‌كنم كه "گاهي" و همين گاهي، خود گاهي مشكل‌آفرين مي‌شود. 
مسلما اين واضحات را نگفتم كه نقدي اجتماعي نوشته باشم، بلكه با نگاه به جامعۀ امروز، به خلائي نگريستمكه زادۀ افراط در كم‌توجهي به عشق بود. چيزي كه پيش از انقلاب به دليل  شرايط خاص اجتماعي و سياسي مي‌رفت كه به ابتذال كامل بدل شود و تا حد زيادي نيز چنين شده بود و ناخواسته، بعد از انقلاب مطرود و کم‌اهمیت تعريف شد. در حقيقت نه آن توجه و استقبال و نه اين بي‌توجهي و ادبار، هيچ‌يك به مفهوم اصلي و راستين عشق نبوده است. وقوع جنگ تحميلي، به آسماني مطلق شدن تعريف عشق كمك فراواني كرد، آنقدر كه با تفكيك عشق به دو نوع زميني و آسماني روبه رو بوديم و باور همگاني بر اين شد كه عشق يا بايد حقيقي باشد يا اگر مجازي و خاكي‌ست بايد حتماً منجر به عشق حقيقي و فرازميني شود وگرنه از ارزش ساقط است. دسته‌بندي‌هایي كه بر اساس موضوع و محتوا براي شعر انجام شد، يكي از عواملي بود كه بطور پنهان بر اين باور صحه مي‌گذاشت، چرا كه در نام‌ها و دسته‌هاي موجود، هيچ جايي براي شعر عاشقانه و ادبيات غنايي در نظر گرفته نشده بود. اگرچه همواره شعر زبان عشق بود، اما در سير تاريخي و گذر زمان اين تغيير زبان و بيان را ديديم و ديديم كه چگونه در بعضي مقطع‌هاي زماني، زبان بيان عشق نبود؛ گاهي توصيف صرف، گاهي مدح بي‌مورد و منبع كسب روزي و گاهي نيز اظهار علم و فضل بود. درست است كه همواره شعر سخن از دل مي‌گويد و دل حرفي جز عشق ندارد و عشق نيز در عالم بيرون جلوه‌هاي گوناگوني دارد كه در شعر شاعران انعكاس مي‌يابد و در نتيجه شعر شاعران به تقسيم‌بندي خاصي تن درمي‌دهد همچون: شعر آييني، شعر پايداري، شعر انقلاب، شعر مقاومت، شعر طنز، ــ حتي ــ شعر زنان، اما آيا اين نوع تقسيم‌بندي‌ها كه در دهه‌هاي اخير براي شعر شد، عاملي نبود كه به‌طور پنهان و نامحسوس کم‌ارزش و درحاشیه‌بودن عشق را القا كند؟ شايد گفته شود شعر اساسش غنايي و عاشقانه است و نيازي به نام‌گذاري دسته‌اي خاص براي شعر عاشقانه وجود ندارد، اما آيا اين سخن مربوط به زماني نمي‌شود كه اين‌گونه دسته‌بندی‌هاي موضوعي براي شعر وجود نداشت؟و اگر قرار بر اين شده است كه اين نام‌گذاري‌ها صورت بگيرد، آيانبايد نامي نيز براي اين گروه ويژه قايل شد؟نامی به‌جز موضوعِ آزاد!
در جشنواره‌هايي كه با موضوعات خاص برگزار مي‌شود، بسيار ديده‌ايم كه در كنار موضوع اصلي جشنواره، اگر عنايت و توجه بيشتر و بازتري به شعر باشد، موضوع آزاد نيز در نظر گرفته مي‌شود و اين موضوع آزاد كه غالبا شعرهاي خارج از موضوع اصلي جشنواره‌ها هستند، همان شعرهاي عاشقانه يا گاهي شعرهايي با موضوع‌هاي اجتماعي‌اند.چندان دور از صواب نیست كه انتظار داشته باشيم اگر در طي سال جشنواره‌هايي با موضوع‌هاي مختلف برگزار مي‌كنيم، جشنواره‌اي نيز با موضوع عشق، برگزار كنيم تا اين وديعۀ مقدس الهي كه رفته‌رفته مي‌رود تا در سايۀ غفلت،به موضوعي کم‌اهمیت تبديل شود، قداست خود را بازيابد و با تعريف صحيحي كه از آن ارائه مي‌شود راهگشاي معضلات اجتماعي بسياري باشد كه اين روزها شاهد آن هستيم و علتي برايش نمي‌يابيم جز فراموش كردن معناي حقیقی عشق.
در سرزميني كه ميراث بسيار كهن ادبياتش مملو از سخن عشق است، چقدر غم‌انگيز خواهد بود كه ظاهرا دیگران بخواهند به ما ياد دهند كه روز ولنتاين يعني روز عشق و يك روز را  براي گرامي‌داشتن اين نيروي اصلي حركت كائنات در نظر بگيرند، در حاليكه هر روز براي يك ايراني روز عشق است. عشق؛ مفهومي كه در آن تعريف‌هاي هرز و بيهوده بسيار راه دارد و راهي كه در آن دام و بيراهه بسيار است، چقدر نيازمند تعريف و حمايت و بازنگري‌ست و چقدر مغفول مانده است.
باز می‌گردیم به ابتدای سخن و به شعر وحشي بافقي نظري مي‌اندازيم كه نمونه‌اي‌ست از شيوۀ واسوخت؛ با ذكر بعضي بيت‌هاي تركيب‌بند مربع او كه معروف‌ترين شعر او نيز هست:
دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد 
داستان غم پنهاني من گوش كنيد
قصۀ بي‌سر و ساماني من گوش كنيد
گفت‌وگوي من و حيراني من گوش كنيد
شرح اين آتش جانسوز نگفتن تا كي
سوختم، سوختم اين راز نهفتن تا كي
...
چاره اين است و ندارم به از اين راي دگر
كه دهم جاي دگر دل به دل‌آراي دگر
...
چون چنين است پي كار دگر باشم به
چند روزي پي دلدار دگر باشم به
...
مدتي در ره عشق تو دويديم بس است
راه صد باديه درد بريديم بس است
قدم از راه طلب بازكشيديم بس است
اول و آخر اين مرحله ديديم بس است
بعد از اين ما و سر كوي دل‌آراي دگر
با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر
...

مباد روزي بيايد كه از مكتب واسوخت نيز پيش‌تر رفته باشيم و به شعرهاي نفرت افتخار كنيم.
به ابیاتی از غزلی از حسین منزوی که مصرعی از آن در متن نوشتار آمده است نیز اشاره می‌کنم تا ارجاع به منبع، بی‌پاسخ نمانده باشد و گفتار را به پایان می‌برم، هرچند پایانی بر این سخن نیست:
 
مگر این باد خوش، از راه عشق‌آباد می‌آید
که بوی عشق‌های کهنه از این باد می‌آید
کجا و کی در این اقلیم بی‌معنی‌ست، این عشق است
و عشق از بی‌زمان از ناکجاآباد می‌آید
به هفت‌آرایی مشّاطه‌گان او را نیازی نیست
که شهرآشوب من با حسن مادرزاد می‌آید
"
هراس از باد هجرانی نداری؟" ــ وصل می‌پرسدــ
و از عاشق جواب "هرچه بادا باد" می‌آید
جهان انگار در تسخیر شیرین است و تکثیرش
که از هرسو صدای تیشۀ فرهاد می‌آید
گشاده‌سینه‌گی کن،عشق اگر بسیار می‌خواهی
که سهم قطره و دریا به استعداد می‌آید

1. حسین منزوی. غزل 162. مجموعه اشعار.

منبع: وب سایت ادب فارسی

 


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

تعداد بازدید
نشانی: بندرعباس.بلوار آیت الله غفاری ، کوچه مدرس 2 ، روبه روی اداره آگاهی ، حوزه هنری استان هرمزگان تلفن: 8 - 07633313197 نمابر: 07633313309
تمامی حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری هرمزگان می‌باشد توسعه یافته در سامانه یکپارچه وبسایت های سامانی - نگار
All Right Reserved Negar Company 2000-2007 | نقشه سايت
Skip Navigation Links
صفحه اصلی